|
مرغ مهتاب مثل همیشه برای نیلوفران مرداب لالایی میخواندو ماه هم مثل همیشه بوسه هایش را نثار تنه ی مرده ی مرداب میکرد مرداب کم کم جان میگرفت من بزم زیبایشان را شاهد بودم شاهد آرامش نیلوفران بودم من دیدم که چه قدر آرام در آغوش مرداب خفته اند من شاهد بودم شاهد بودم که چگونه پیچک خورشید بر بزمشان سایه ای ارغوانی کشید و ماه رفت مهتاب رفت و مرداب و نیلوفرانش را به دست طلایی خورشید سپرد شاید ماه فکر کرد که بوسه های سردش برازنده ی تن مرده ی مرداب نیست که اینقدر راحت معشوقش را به بوسه های آتشین خورشید سپرد ای کاش کمی میماند و میدید که با هر بوسه ی خورشید مرداب هزار بار میمیرد ای کاش مهتاب میماند و میدید که نیلوفران زیبایش با چه تلاشی خودشان را در پناه سایه ی برگها میگیرند تا کمی فقط کمی بیشتر زنده بمانند ماه اگر میدید که چگونه مرداب در آغوش خورشید میمیرد هرگز نمیرفت ای کاش میماند ای کاش میدید + نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387 16:33 توسط سارای |
دیشب مثل اون قدیما سوار قالیچه ی ابر شدم و رفتم آسمون کلی چرخ زدم و ستاره ها رو دستچین کردم و همشونو ریختم تو دامنم بعد اومدم رو ماه نشستم و همشونو ریختم تو دامن ماه ولی دیگه ندیدمشون اینقدر نور ماه زیاد بود که دیگه دیده نمیشدن خیلی دلم گرفت آخه ستاره ها هم دلشون گرفته بود با یه زحمتی همشونو جم کردم و دوباره گذاشتم تو دامنم تا دیده بشن سوار قالیچم شدم و اومدم پایین ریختمشون رو موزاییکای حیاط وای که چه جلوه ای داشتن رو سنگای سیاه و زمخت کلی نگاشون کردم اونا هم نگام میکردن خیلی خوشحال شدم آخه ستاره ها هم خوشحال بودن یهو چشام به گلای یاس کنار باغچه افتاد اونا فکر کرده بودن خوشکلیه ستاره ها اونا رو از چشمام انداخته ولی نمیدونستن که هیچ چی برام جای بوی یاس و نمیگیره رفتم و چند تا یاس و دستچین کردم دستام کلی بوی یاس گرفت وای چه قدر تو اون لحظه احساس خوبی داشتم یکی یکی ستاره ها رو گذاشتم تو گلبرگای یاس تارای طلایی گیسوی خورشید خانومو پیچیدم دوروشون یکیشو بردم دادم به مامان گلم یکیشم سهم باباجونم بود هنوز کلی ستاره ی یاس پیچ داشتم که باید میدادم به همه ی اون فرشته های مهربونی که میشناختمشون مامانیه گلم،باباییه مهربونم دوستای مهربونم راستی هنوز کلی ستاره ی یاس پیچ برام مونده اونا رو میدم به شما روز مادره میدمشون به شما که به مامانای نازنینتون هدیشون کنید به همسرای گلتون راستی هر کی میتونه دو تا برداره آخه روز پدرم نزدیکه یکیشم تقدیم دستای زحمت کش باباهای گلتون نظرم عوض شد تا سه تا هم جا داره میتونید برای عشقتونم یکی بردارین امیدوارم عشقتون ارزششو داشته باشه آخه ستاره های نازنین من خیلی ارزشمندن هم خودشون هم یاسایی که دورشون پیچیدم گیسوی طلای خورشیدم که جای خودشو داره مثل همیشه قشنگترینا ی دنیا و سبزتریناشو براتون آرزو میکنم یه کم دیر اومدم،قبلا" گفتم به خاطر امتحانام بوده بازم معذرت که نتونستم بهتون سر بزنم دوستتون دارم خیلی زیاد + نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387 18:26 توسط سارای |
روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت... فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت: مي آيد ، من تنها گوشی هستم كه غصه هايش را می شنود و يگانه قلبی ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه ای از درخت دنيا نشست فرشتگان چشم به لبهايش دوختند ، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود با من بگو از آنچه سنگينی سينه تو ست. گنجشك گفت: لانه كوچكی داشتم ، آرامگاه خستگی هايم بود و سرپناه بی كسي ام . تو همان را هم از من گرفتی . اين توفان بی موقع چه بود ؟ چه مي خواستی از لانه محقرم كجای دنيا را گرفته بود ؟ و سنگينی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنين انداز شد . فرشتگان همه سر به زير انداختند.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 20:37 توسط سارای |
سلام ؛ حال من خوب است ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور، که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند ... با این همه اگر عمری باقی بود ، طوری از کنار زندگی می گذرم، که نه دل کسی در سینه بلرزد، و نه این دل ناماندگار بی درمانم ... تا یادم نرفته است بنویسم: دیشب در حوالی خواب هایم، سال پر بارانی بود... خواب باران و پاییزی نیامده را دیدم، دعا کردم که بیایی، با من کنار پنجره بمانی، باران ببارد، اما دریغ که رفتن، راز غریب این زندگیست، رفتی پیش از آن که باران ببارد ... می دانم، دل من همیشه پر از هوای تازه باز نیامدن است! انگار که تعبیر همه رفتن ها، هرگز باز نیامدن است... بی پرده بگویمت: چیزی نمانده است، من سی ساله خواهم شد ! گونه هایم از گرمی شراب گر گرفته است، می خواهم تنها بمانم، در را پشت سرت ببند، بی قرارم، می خواهم بروم، می خواهم بمانم ؟! هذیان می گویم ! نمی دانم... نه عزیزم، نامه ام باید کوتاه باشد، ساده باشد، بی کنایه و ابهام، پس از نو می نویسم: سلام ! حال من خوب است، اما تو باور نکن ... + نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 16:18 توسط سارای |
سلام یه سلام بهاری به همه ی دوستای گلم.یه سلام با کلی عطر یاس.کلی شکوفه.هزار هزار آرزوی خوبی و شادکامی. اول از همه باید به خاطر بیمعرفتیه اخیرم از همه ی شماها معذرت خواهی کنم. میدونم خیلی بیمعرفت شدم. ولی باور کنید شرایط اصلا" خوب نیست. شرایط یه دانشجوی ترم آخری ... یه جوون بیچاره که میخواد یه کاری رو شروع کنه و نمیشه.اصلا" فکرشو نمیکردم اوضاع مملکت این همه ناجور باشه.شنیده بودم و تا حدودی هم دیده بودم ولی الان دارم با پوست و استخونم درکش میکنم. خیلی جالبه پارسال به خاطر یه سری از درگیریهایی که داشتم فکر میکردم بدبخت ترین آدم دنیام.ولی امسال به ناراحتی های پارسالم میخندم. هر سال همینطور بوده ولی نمیدونم چرا درس نگرفتم... بگذریم. سال گذشته برای تبریک سال نو اسم دوستایی رو که در طول سال همراه منو دلم بودن و نام بردم.یه سری از دوستا شاکی شدن که چرا اسمشون نفر چندمه و ... امسال برای این که این مشکل پیش نیاد دیگه اسمه دوستان عزیزمو نمیبرم. از همتنو که تو این یک سال همراه منو وبلاگم و بودین تشکر میکنم. براتون قشنگترینا و بهترینای دنیا رو آرزو میکنم. هر چی آرزوی خوبه مال تک تک شما دوستای عزیزم. یه چیز دیگه که میخواستم بگم، شایدم چند تا چیز، در واقع جمبندیه امساله: دوست عزیزی بودن که متاسفانه به خاطر یه سری مسایل کوچیک و سوئ تفاهم از دستم آزرده خاطر شدن... البته این ماجرا دو طرفه بود. منم خیلی از دستشون ناراحتم ولی سال جدیده و نمیخوام این دوست عزیز و همراه عزیز از دستم دلخور باشن. منم دلخوریامو میبخشم. دوست عزیز من هیچ وقت خط قرمزارو رد نکردم که حالا روی برگشتن نداشته باشم. البته ادامه دادن رابطه ی وبلاگیمون به تصمیم شما برمیگرده ولی من بخشیدمتون و اون روزای بدو اون حرفا رو انداختم تو سیاهچاله ی خاطرات.امیدوارم شما هم منو ببخشید. البته همونطور که گفتین شاید دیگه لیاقت نداشته باشم که در لینک دوستانتون باشم.ولی لطفا" اعلام کنید که منو بخشیدین یانه. یه مطلب دیگه هم مربوط میشه استاد بزرگی که توسط وبلاگم با ایشون آشنا شدم و همیشه به این آشنایی میبالم. استاد علوی... آدرس وبلاگشون تو لینک دوستانم هست. باور کنید اگر به وبلاگشون سر بزنید هرگز پشیمون نمیشید. من خیلی بیمعرفت شدم و این چند ماهه اخیر در گذاشتن کامنت برای ایشون سهل انگاری کردم ولی ایشون خیلی بزرگوارتر از اینا هستن که منو نبخشن. استاد بابت لطفی که به من حقیر دارین واقعا" سپاسگذارم. و حالا طرف صحبتم با دوست عزیزیه که زمانی وبلاگی داشت به نام انتظار زیبا.دوست عزیزتر از جانم بابت همه ی کوتاهیم ازت معذرت میخوام. باور کن منم دوستت دارم خیلی بیشتر از تو.ولی همیشه دوست داشتن کافی نیست... حرفامو بهت گفتم. دلم برات تنگ میشه.خیلی بیشتر از همه ی ستاره ها. و حالا دوست عزیزم که یه زمان از خواهرم بهم نزدیک بود، حتی وقتی ازم دور بود،وقتی کنارم نبود.. ولی حالا متاسفانه از همه ی غریبه ها هم برام غریبه تر شده. همیشه خاطره های قشنگمونو مرور میکنم... هر وقت جایی پا میزارم که یه روز باهاش اونجا بودم دیگه زمان برام معنی نداره. حالی وجود نداره. تک تک اونروزا میاد سراغم. ولی متاسفانه چند روز پیش کنارم بود. کنارش بودم ولی ... خیلی به این جدایی فکر میکنم ولی به جایی نمیرسم... گفتی داغونی و نمیدونی که من چه قدر داغونم. اونروزا که دلامون کنار هم بود هیچ وقت این همه داغونی رو حس نمیکردم.هیچ وقت تا این حد تنها نبودم. ولی حالا... ننمیکم دیگه هیچی نمیگم.ولی هنوزم اون مهدیه رو دوست دارم. اون همراه عزیزو. اون سنگ صبور مهربونو. مهدیه ای که روزای سختی شونه هاش برام بهترین مرهم بود. ولی این مهدیه ی جدیدو دوست ندارم. اصلا" ثانیه ای نمیتونم باهاش کنار بیام. چرا این قدر عوض شده؟!!! دیگه این که دو نفرو نبخشیدم و نمیتونم ببخشم. حداقلش الان نمیتونم ببخشمتون. در آخر به دوست عزیزم که امسال مزدوج شده یه تبریک مخصوص میگم. آقا روح الله عزیز. به وبلاگش سر بزنید ...( خدایی روح الله جان این سال جدیدو دست از ریاکاری بردار همین دیگه در آخر بازم براتون سبزترینای دنیا رو آرزو میکنم. سالی همراه با بهترین شادی های دنیا براتون آرزو میکنم. امیدوارم امسال به اندازه ی همه ی ستاره های آسمون دلتون شاد بشه. دوستتون دارم به اندازه ی همه ی مهربونیاتون که دنیا هم در مقابلش کم میاره امیدوارم سال جدید بتونم بیشتر بهتون سر بزنم. + نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 15:10 توسط سارای |
چه اغوش سردی داشت این زمستان و امروزش از همیشه سرد تر چه مصرانه و ملتمسانه مرا به خود میخواند چه حجم سنگینی داشت شاید حجم من سنگین بود. امروز فقط آغوش سرد زمستان نبود نگاه خیره ی خورشید هم بود سیلیه باد زمستانی بود نوای غریب عشق هم بود ولی نه. نوای عشق نبود. نوای باور ساده ای بود اینقدر ساده اینقدر پاک که با دوست داشتن اشتباه شد باور من بود ای کاش من هم میگفتم اینقدر حرف ناگفته دارم ولی باز هم سکوت نمیدانم شاید همیشه نگفتن بهتر است من که همیشه نگفته ام ولی شنیدم . تمام حرفش را تمام طعنه اش را و امروز همه ی تکبرش را یک روز زمستانیه خاطره انگیز نمیدانم تلخ یا شیرین! فقط میدانم حرفهای نگفته ی امروز از همیشه بیشتر کوله ی نگفته هایم را سنگین کرد باز هم نمیگویم دیشب فرشته ای به خوابم آمد گفت هر چه قدر کوله ی نگفته هایت سنگین تر باشد خدایت خوشنودتر پاداشت بیشتر گفتم چرا؟ گفت اگر امروز میگفتی دلی میشکست اگر دیروز میگفتی آدمی خرد میشد اگر سال گذشته میگفتی غروری میشکست گفتم: من نگفتم ولی امروز صدایم شکست دیروز دلم شکست سال گذشته هم خودم شکستم فرشته گفت: خدایت دید و لبخند زد. لبخند خــــــــــــــــــدا چه خوب شد نگفتم فرشته هم لبخندی زد و گفت: چه خوب شد نگفتی + نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386 18:0 توسط سارای |
رقاصه های طناز پاییز جایشان را به بزم شبانه ی عروس زمستان دادند داماد فصل ها ، رو سپید تر از همیشه بزم عشق را اذین بست سپید تر از هر چه سپید خاموش و بی صدا بی هلهله و غوغا و من از همیشه بی صداتر تنها به صدای ستاره های زمینی گوش میدهم و دل سیاهم در این بزم سپید آبرویم را به تاراج میگذارد حسرت حسرت روزهایی که دل من هم مثل آن ستاره ها، آسمانی بود مثل این ستاره های زمینی ، سپید بود و مثل رخت شیشه ای و عاریه ای درختان شفاف بود و حالا سیاهیه جدال زندگی تیره اش کرده بیچاره دل ناز پروده ام نمیداند که راهی طولانی در پیش دارد. نمیداند که گرگهای گرسنه ی زمانه چگونه انتظارش را میکشند ولی میداند که در پناه سینه ام امن تر از همیشه ماوا دارد شاید به این خاطر هنوز امیدوارست و میخندد و در بزم زیبای زمستان مینوازد و میرقصد و میرقصد و میرقصد! + نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386 12:2 توسط سارای |
دیشب دفتر آسمان را با اشکهایم امضا کردم ستاره ها شاهد امضای عهدنامه ی من ودل بودند ماه دید که تو را چه سخاوتمندانه به دنیای حسرتم بخشیدم به دنیای خواسته هایت به تمامی تمناهایت دیشب تمامی نگاهت را همه ی تو را حتی تمامی احساسم به تو همه و همه را به دنیای صادقانه ی عاشقی ها بخشیدم تمامی خاکستر خاطراتت را درون صندوقی از صدف گذاشتم به موج آبی اقیانوس سپردم شاید شاه ماهیه نسیان ببلعدش شاید هم کنار تایتانیک عشق مدفون شود نمیدانم شاید هزار سال دیگر باز هم ساحل مامنش شود و ملعبه ی دست کودک فرداها یا اینکه دُرّی گران پشت ویترین دلی دیگر باور کن دیگر نمیدانم + نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386 17:19 توسط سارای |
رقاصه های طناز پاییز همراه ترانه ی زیبای آسمان با عشوه های ناب به آغوش سرد خاک پناه میبرند و من آرامِ آرام عبور میکنم چنان آرامم که رویا هم باورش نمی آید چُنان سردم که آرزوهایم همه قندیل میبندند چِنان محوم که خاطرات همه محو میشوند و آنچنان ساکت ، که حجمم در فضا گم میشود چنان گُمم که کلاغهای سیاه و بدصدا هم وجودم را با صدای مُضحکشان ، ریشخند میگیرند ولی ثانیه ها ثانیه میشوند قرنها ، قرن و من با زمان همگام ِ همگام دیگر از ثانیه های قرن آسا خبری نیست از قرنهای ثانیه آسا هم خبری نیست گفتم که آرامم ساکتم محوم ولی مرداب نیستم مَن، مَنم بدون تو بدون او حتی بدون ما مَن ، مَنـــــــــــــــــــــــــــــــــم + نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 16:41 توسط سارای |
سلام ثانیه های عاشقانه سلام ای فصل پر ترانه سلام من منتظرت بودم منتظر عاشقانه گفتنهایت منتظر بودم تا دوباره داغداران بیزبانت زیر شکنجه ی قدمهایم لب باز کنند از عاشقانه های غروب تابستان برایم بگویند از آغوش های گرم از بوسه های شرم من بیصبرانه انتظار ترانه ی آسمانت را میکشم این بار آسمانت مرثیه نخواهد خواند چون گذشته ها این بار دیگر نه من دینی به آسمانت دارم و نه آسمانت دینی به من منتظربودم تا بیایی و عاشقانه عاشقت شوم عاشقانه عاشقم شوی ای فصل عشق عاشقانه، همین بزم زیبایی میشود آسمانت با عاشقانه هایش ، من بادلم ، تو و برگهای هزار رنگت کلی وقت داریم تا از همه ی آنها برایم بگویی لحظه های دیدار هم غروبهای پر ترانه ی آسمان میعادگاهمان کوچه باغ قصه گو میدانی که کجاست؟ همان جایی که سال گذشته غمهایت را برایم باریدی کنار همان تکه سنگ صبوری که سال گذشته اش برایت باریدم زیر همان بید عروسی که با او پیمان عشق بستم و با او رشته ی عشق گسستم راستی امسال خدا و فرشتگانش هم کنارمان هستم از خدا خواستم تا نگاهبان عشقمان باشد منتظرم باش + نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 12:55 توسط سارای |
بهار رحمت و غفران و مغفرت... خوشبخت آن کسيست که بخشيده مي شود...!التماس دعا + نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386 12:43 توسط سارای |
طنین عاشقانه هایت در کوچه ی یادم پژواک میشود و سراغ پیچک احساسم را میگیرند پیچکی که زمانی نه چندان دور دستاویزش نگاهای عاشقانه بود و ترانه های بی بهانه ریشه اش در عمق دلی بود که روزی هزار بار برایش میمردم سبزی برگهایش وامدار تلالو نور دوست داشتنها بود اینها مال ان روزها بود که بودی و نگاهم با نگاهت حرف میزد ولی حالا از پیچک احساسم میدانی چه مانده؟ یک مشت خاکستر سرد آن روزها که نبودی هوا خیلی سرد بود و آتش حسرت خیلی داغ و پیچک احساس هم شده بود یک خروار هیزم همه ی اینها برای گرم شدنم لازم بود آنها میسوختند و خاطرات با آنها پیچک احساسم سیاه میشد و همراهش تصویر لبخندهایت صدای سوختن هیزم ها می آمدو صدای نجوای تو در آنها گم میشد میبینی تو نبودی ولی همه ی ثانیه ها همراهم بودند تو نبودی و تصویر خاطراتت با من بود و حالا گرمم شده نه به تو نیازی دارم نه به عاشقانه هایت نه به طنین صدایت نه به شهوت لبانت مدتهاست که در کوچه باغ زیبای تنهاییهایم از لبان یاس و اقاقی بوسه میچینم به نجوای شبانه ی مرغ شب دل میسپارم با نگاه مهتاب عشقبازی میکنم موهایم را به دستان نوازشگر باد میدهم و قلبم را.... نمیدانم !!!!! طفلک خیلی تنهاست + نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386 22:3 توسط سارای |
به سراغ یادگاریهایت امده ای؟ چه سرخوش و مستی چه قدر کودکانه در دریای اوهامت گام بر میداری فکر کردی اسان است...؟ چنان سرخوشانه از من میطلبیشان که هر که نداند فکر میکند سراغ آبنباتی با طعمی شیرین را میگیری کمی آرام باش تا برایت بگویم آرام باش... هم همه ی واژه ها گیجم کرده اند حالا که باید به کمکم بیایند و آرام بر خطوط حافظه ام نقش ببندند ... هم همه میکنند مشکل از آنها نیست مدتهاست انتظار میکشیدند تا این گونه سر خوش و مست نظاره ات کنند صبر کن ... صبر کن .چون من هم مدتهاست دارم بار سنگین صبوری را بر دوش میکشم. آرام باش ... چون من هم تازه به آرامش رسیدم سکوت کن
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 20:55 توسط سارای |
دیدی تازگیها ستاره ها چه قدر به زمین نزدیک شدن.میتونی هر شب از آسمون یه سبد پر ستاره بچینی. خورشید اینقدر کوچولو شده که تو مشتت جامیشه، حتی شبا میتونی مهتابو شبخواب اتاقت کنی. میشه رو بال رنگین کمون شب بشینی و وقت سحر بری با کبوترای حرم ضامن آهو همسفره بشی. میتونی دمدمای غروب دستاتو تا افق باز کنی ویه نفس عمیق بکشیو عطر ربنا رو عاشقانه هدیه ی قلبت کنی. تو این شبا اینقدر سبکی که میتونی روی یه پر قاصدک بشینی همراهش بری تا خدا. رشته های طلایی عشق اینقدر اینروزا به دستات نزدیکه که فقط کافیه اراده کنی. تا زگیا سفره ی عشق همه جا پهنه و هر جا که قدم بزاری سر خوان عشقیو صاحب سفره هم همونیه که همیشه تو تنهاییات و گرفتاریات صداش میکنی و فکر میکنی که صدات بهش نمیرسه. میتونی خیلی آروم صداش کنی ، میتونی حتی زمزمش کنیو اونوقت صداشو میشنوی که دم گوشت آروم بهت میگه فقط تو بخواه تا من اجابت کنم . اینروزا هر جا که بری زمزمه ی عشقه. هر چی که بخوای سر خوان عشقه. حتی اینروزا میتونی وقت اذان باد نماز بخونی. میتونی با عطر گلای سرخ وضو بگیری . میتونی همصدای موجای دریا قدقامت عشق ببندی و وقت سجده ی بارون صداش کنی. میتونی با اقاقیای سر کوچه یاسین بخونی. میبینی اینروزا همه اهل دلن. همه عاشقن . اینروزا به هر کی که برسی میتونی براش یه سفره باز کنی به اندازه ی همه ی آسمون و مهمونش کنی به یه دنیا صفا. تو این ضیافتا منو هم فراموش نکن...که محتاجم به دعا. التماس دعا + نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 12:51 توسط سارای |
فرا رسیدن ماه مبارک رمضانو به همه ی شما دوستان عزیز تبریک میگم + نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 19:21 توسط سارای
یه روز تو اون روزای دور کنار اون برکه ی عور وقت نماز بید هور چشام به راه برکه بود وقت اذون تنگ غروب وقت قنوت نیلوفر همون زمون که جغد کور، دلش پر از کنایه بود صدات زدم نیومدی روزا گذشت شبا گذشت وقت نماز صبح گذشت عصرای عاشقی گذشت شبای بیداری گذشت نیومدی، نیومدی یه شب تو خواب و بیداری قاصدکی هوار کشید از تو کوچه اقاقیا هورا کشید صدای باد تو کوه پیچید برکه ی عور فریاد کشید تو آسمون ستاره ها روی زمین چکاوکا اسم منو صدا زن نیلوفر برکه ی عور اون بید هور کنار جوی گفتن اومد دلم ولی باور نکرد لبم دیگه صدات نکرد. چشام تو رو نگاه نکرد قلبت صدام میکرد ولی قلبم اینو باور نکرد ولی بازم تنگ غروب میرم پیش اون بید هور نگاهمو میدم به دست نیلوفر، وقت قنوت بازم صدای قاصدک صدای قلب رهگذر چکاوکا، اقاقیا اما چه سود؟! + نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386 16:7 توسط سارای |
در وسعت این پریشانی هم هم ی واژه ها را گم کرده ام در این آشوب بازار ریا و دروغ، یکرنگی را چه بیهوده میجویم .وای که چه غریبانه دنبال یک دادرس میگردم در این کوران حسرت چه لجوجانه آرزوهایم را میجویم .هیچ مکانی برایم آشنا نیست .هیچ کلامی مرا به ایستادن نمیخواند .دوست ، آن اشنای دیروز، این غریبه ی امروز .واژه گان چه بیمعنی اند .سکوت فریاد میزند گریه میخندد اشک ها قندیل میبندند معنی محبت شده لبخندی تلخ معنی عشق شده هوس میترسم دیری نگذرد و معنی آسمان زمین شود معنی ستاره سوسوی ناپدید یا معنی خورشید ... میترسم معنای جدیدش را بگویم معنی من شده ؟ شاید من یعنی همان غایب شاید هم یعنی او شاید اشتباه کنم ولی از یک چیز مطمئنم که امروز مَنها ، ما نمیشوند قطره ها دریا نمیشوند ذره های ریگ ، امروز دیگر بیابان نمیشوند حتی امروز ذره های بخار هم ابر نمیشوند میبینی ، بیهوده پریشان نیستم بیهوده نیست که واژه ها فر |